موجودی به نام دانشجو
بلاخره دوره ی دانشجویی هم به پایان رسید. دیگه موجودی به نام دانشجو نیستم.الان نمی دونم اسم خودمو چی بذارم!چون هنوز فارغ التحصیل هم به شمار نمیام و کاره ای هم نیستم! همیشه وقتی به پایان این دوره فکر می کردم نفسم میگرفت اما الان که به پایان رسیده خوشحالم.چون دارم وارد مرحله ی جدیدتری میشم! البته دلم برای خیلی چیزا و خیلی کسا تنگ میشه:برای مریم برای زهرا..کلا برای کل اکیپمون،و همچنین برای اسکاچ و دایی و قلک و همه ی کسایی که ما رو شاد می کردن و از همه بیشتر دلم برای عسگر تنگ میشه(امیدوارم من رو حلال کنن) همیشه دل کندن برام سخت بوده اما نمی دونم چرا الان برام سخت نیست!دوست دارم با اتمام دوره ی دانشجوییم و شروع دوره ی جدید همه چیزم رو نو کنم!از جمله این وبلاگ از این وبلاگ خیلی خاطره ها دارم.یادمه اون اولا خودمو می کشتم که امار وبم زیاد شه!فقط روزی ده بار خودم وارد وب می شدم که بازدید داشته باشه اما الان به اینجا رسیده و روزی بالای 50-60 تا بازدید داره می خوام بذارمش کنار... دلم برای همه ی خاطراتی که تو این وب داشتم تنگ میشه(دروغ گفتم،برای همه ی خاطرات تنگ نمیشه) حیفم میاد این وبلاگ رو حذف کنم به همین خاطر حذف نمی کنم اما دیگه اپ هم نمی کنم و اگه وقتی داشته باشم رو وب جدید میذارم! از همه دوستانی که تو این مدت با کامنتاشون این دل بی کس و کار ما رو شاد کردن نهایت تشکر رو دارم.خیلی از دوستان رو تو وب جدید لینک می کنم و بهشون خبر میدم و در نهایت:ادرس وب جدیدم خود را جریمه کرده ام روزی هزار بار نیامدنت را می نویسم که شاید نقش نیامدنت بر باورم بنشیند اما باز گوش هایم در انتظار شنیدن صدای نفس هایت می نشیند

.
با چشمانی آزرده از هجوم تلخ تند باد ها
با چهره ای تکیده از سرمای زندگی
بی عشق ؛
و حتی امید .
تنها ماندم
بی چراغ ، در جاده ی تاریک زندگی ,
بی ماه هم ؛
آسمان دلش نسوخت برای پاهای برهنه
برای جاده ی پر سنگ
برای من ؛
تو
برای عشق دیرینه ی مان


